سيد محمد باقر برقعى
2922
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شيوا ترانه اجازه ده به سر انگشت شاعرانهء خويش * ميان زلف تو جويد دلم نشانهء خويش به جاى آنكه نهى بار غم به شانه من * دمى گذار برم را به روى شانهء خويش تو را ز خويش چو هرگز جدا نمىبينم * ز خانهء تو گرفتم سراغ خانهء خويش ز درد هجر تو مىگريم و به ديدهء خلق * حديث مرگ پدر مىكنم بهانهء خويش تو را به جعد پريشان زلف خود سوگند * به دانه دانه دندانههاى شانهء خويش دل مرا مزن آتش از آنكه مىترسم * زنى ز غفلت آتش بر آشيانهء خويش قدم كمان شده امّا به خويش مىبالم * كه گاه پيرى خود مىكشم كمانهء خويش الا لطافت مهر تو ساحل اميد * مرا رسان ز ره لطف تا كرانهء خويش هلا حرارت قهر تو چشمهء خورشيد * مرا مسوز از اين بيش در زبانهء خويش تو و ترنّم ابيات عاشقانهء من * من و سرودن شيواترين ترانهء خويش بيا كه در قدمت ريزم اى رميده غزال * به يادگار غزلهاى جاودانهء خويش اى خواجه . . . اى خواجه اين قدر ز خدا بىخبر مباش * غافل ز حال مردم صاحب نظر مباش فارغ ز نالههاى دل بيدلان مشو * وز اشك ديدهء ضعفا بىحذر مباش من منكر نماز و عبادت نيم ، وليك * اين نكته را شنو ز من اكنون و كر مباش در خير خلق كوش و به فتواى من دگر * فكر نماز شام و دعاى سحر مباش بهر شكست خصم سر خويش جدّ مكن * وزبهر انتقام عجولى اگر ، مباش چون نارون ز سايهء خود بهرهاى ببخش * مانند خار مانع هر رهگذر مباش سر در سر هرآنچه دهد ، دردسر مده * مفتون سيم و عاشق انبان زر مباش همّت بلند دار و چو مردان پاكباز * جز فكر دانش از ره سمع و بصر مباش همواره بر ارادهء خود باش متّكى * در انتظار گردش شمس و قمر مباش بهر دو نان به خدمت دونان كمر مبند * يعنى خدا نخواسته خم تا كمر مباش از من شنو اگر از سر خويش بگذرى * سرپيچ از حمايت نوع بشر مباش اين بود راه خير و سلامت كه گفتمت * خواهى اگر تو باش ، نخواهى و گر مباش